Thursday, November 11, 2004

عطش
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی گنجد
چشم در چشم
هر دو سکوت را فریاد میزنیم
که عشق
تنها خيال پروازيست
که تن ها را جدا مي کند
ز خويشتن خويش
محمد عزيز با تماسي مرا بر آن داشت تا باري ديگر دست بر قلم برم و باز هم در اين سکوت شب از خويش بنگارم.محمد آنقدر صداقت در صدايش موج مي زند که در هنگام سخن با وي آدمي تمامي دغدغه هايش را فراموش مي کند و براي چندي هم که شده لبخند بر لبان آدمي مي نشيند.آنچه محمد سروده است در حقيقت عيان شده آن چيز است که در من جاريست:
تنها شده ام – تن ها شده ام
روحم سرگردان به دنبال دالان تاريكي مي گردد ،
كه براي هميشه خود را كف احساسي ناشناس اعدام كند ،
چقدر خسته ام
به استراحت طولاني نياز دارم.
روحم تبلور ويراني است
اما ذهنم غريب ترين چيزهاست
محمد جان آه از اين روح سرگردان که در دالان تاريک در پي يک حس گمشده مدتهاست که حلق آويز شده و دست و پا مي زند .محمد جان کجاست آن عشقي که در زندگي رنگ نبازد .عشق خياليست خام که تنها با روياي آن تن ها سير مي کنند و حقيقتش در خلا يي جاريست که مابين خدا و انسان فاصله انداخته.


زبانه هاي آتش يك قلم ...... لينک يادداشت

نظر شما دنبالک


........................................................................................